تبليغاتX
همه تنهان
به رود زمزمه گر گوش کن که میخواند سرود رفتن و رفتن و بازنگشتنها....
در صورتم غمی...

که تنها کوچه میداند و پنجرهای که متروک مانده...

کسی نیست تا مرا با کوچه اشتی دهد...

کسی نیست تا مرا با پنجره پیوند دهد...

تنها تو ای عابر بی صدای در خود فرو رفته!تنها تو میتوانی مرا با کوچه اشتی دهی و مرا با پنجره پیوند

دهی.....

همه چیز گذشته و من تنها.به حجم محبتها.به لحظه مرگ اشنایی ها و به بهار نشسته روی پنجره فکر

میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:43  توسط یه خسته  | 

همیشه فکر میکردم بی تو تنها ترینم.اما امروز میدونم که بی عشق تنها هستم ساعتها با هم بودیم.هزاران کلمه بین ما گذشت. گاهی با هم خندیدیم.گاهی دلخور شدیم. گریه میکردم و تو اشکها رو از روی گونه هام پاک میکردی و همیشه تعجب میکردی که من این همه اشک رو از کجا میارم؟ و نمیدونستی من فقط به شوق دستهای تو اشک میریزم. اما برای یکبار اشک تو به اندازه تمام دنیاغمگینم کرد و قسم خوردم که دیگه کاری نکنم که اشکی بریزی. حتی اگر به قیمت فراموشیم باشد رفتی و من باز هیچی نگفتم. گفتی دیگه همه چیز تموم شده... و من با اینکه شکستم اما رفتم... فقط اینو بدون درد من عشق بود و درد تو عادت درد من لاعلاج بود و درد تو صعب العلاج کاش یه روز عشق رو درک کنی و کاش هرگز کسی بهت نگه ...همه چی تموم شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:42  توسط یه خسته  | 

هیچکس منو وقتی تنهام نمیشناسه

هیچکس رویاها و ترسهامو نمیبینه

شما کسایی هستین که تو عشق و خنده باهام شریکین

ولی هیچکدومتومن صدای گریه منو وقتی گریه میکنم نمیشنوه

مجبورم میکنید بخندم

وقتی صبح های مه گرفته قدم میزدم روییای یه اینده خوب و طلایی تو چشام برق میزد

اما حیف زود سایه های غروب از همه جا سر کشید

من وقتی گریه میکنم به همتون نیاز دارم

وقتی اشک میریزم .وقتی میترسم

حیف هیچکس نیست به هم  بگه: نترس من اینجام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:35  توسط یه خسته  | 

 

دوستت دارم

حتي اگر قرار باشد

شبي بی چراغ، در حسرت يافتنت

تمام پس كوچه ها را

زير باران، قدم بزنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:34  توسط یه خسته  | 

 

می دونی فاصله بین انگشتانت برای چیه ؟

برای اینکه یکی دیگه بیاد پرش کنه

پس دستاتو به دست هر کسی نده

بزار اون جای خالی رو یه دستی که تا ابد باهاته پر کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:33  توسط یه خسته  | 

من فکر می کنم قلب ادما اندازه وسعت چشاشون جا داره .اندازه بزرگترین امتداد دنیا.واسه بعضیا اندازه یه اسمون ابی

واسه بعضیا اندازه عظمته یه شبه یلدا.خلاصه هر کی یه جور.هر کی رنگه

چشمش.اما مهم اینه هممون عظمشو درک کنیم.مهم اینه هممون قلبمون

بزرگ باشه.اما هر قلب جایه یه نفر.نه کمتر نه بیشتر!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:32  توسط یه خسته  | 

بچه که بودم بلد بودم تا ۱۰ بشمارم.نهایته هر چیزی این ۱۰ تا بود.از بابا بستنی ۱۰ تا

۱۰ تا میخواستم.مامانو۱۰تا دوست داشتم...خلاصه ته دنیا این ۱۰ تا بودو خیلیم قشنگ بود.

ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره!؟نهایته دوست داشتن چقدره؟!

انگار حریصم شدم.دیگه ۱۰ تا بستنی کفافمو نمی ده.!

اما میخوام بگم دوست دارم....میدونی چقد؟اندازه همون ۱۰تای بچگی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:31  توسط یه خسته  | 

در دلم اندوه,بر رخم نقش هزار افسوس در سرم شور صد امید در دو

چشمم پرتویی از عشق و بهروزی.هیچم اندر کوله بارو هیچم اندر دست

رهنورد راه فردایم که میدانم با سبکبالی میتوان ره به شهره ارزوها

برد.

سالهاست که به دنبال توام و میجویمت ولی تو را نمی یابم.تو

با من بودی اما سالها و روزها وساعتها ودقیقه ها از هم

فاصله داشتیم.فاصله میان من و تو به وسعت دریا بود.به بزرگی دنیا...

ای اشنای وجودم شاید هیچگاه همدیگر را نبینیم.شاید اخرین خاطرات

با هم بودن من و تو در پیچ و خم جاده ای گمنام باقی بماند

هیچ چیز برای هدیه کردن ندارم.اما به رسم روزهای خوش عشقم

و به یاد همه دوست داشتن هایم.به یاد همه شبهایی که زندگی را 

باختم.به یاد دل شکسته ای که خوردهایش را از سینه ام بیرون کردم

هر روز هزار بار میگویم:نفرین به تو وبه سرنوشتت... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:30  توسط یه خسته  | 

من در این شب که به اندازه حسرتزدگی بلند است تو را به خاطر میاورم
توتماشا کن زمستانی پاورچین پاورچین از دل تاریکیها میگذرد
حالا نه تابستانی، نه بهاری و نه دیگر یاری حیف اما من دور از تو میپوسم
غمم از وحشت پوسیدن نیست. غمم از زندگی کردن بدون تو در این روزهای پر درد است
پیمان بسته بودیم تا همیشه... اما جه زود رسید ...

عهد بسته بودیم تا همیشه باهم باشیم حتی اگر...

اما......

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:29  توسط یه خسته  | 

خطوط دستهایت پر از دردوخاطره های کهنه و خستگی طاقت فرساست.چه صادق بوده و هستی عزیز و چه جاودانه در مقابل انواج خروشان غم ایستاده ای.میدانم روزگار ساقه نازک تبسم را از لبانت ربوده است و من میکوشم تا شادی ات را بازگردانم.....دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:28  توسط یه خسته  |